احمد خضری :
گاهی یک خاطره کوتاه، بیش از دهها صفحه تاریخ، از شیوه زندگی مردم یک سرزمین سخن میگوید. خاطرهای که مرحوم پدرم از سالهای دور نقل میکرد، تصویری روشن از سختی معیشت، ناامنی راهها و ارزش بیبدیل نان در زندگی مردم اوز در دهه ۱۳۰۰ خورشیدی است.

مرحوم پدرم میگفت:
«در منطقه دومان کهنه زمین، چاه و نخل داشتیم. آن روزگار بیشتر خانوادههای اوزی در دامنه کوه کهنه.معروف به (دومان) دارای زمینهای کشاورزی و نخلستان بودند و معاش خود را از همان راه تأمین میکردند. خرما، گندم و فرآوردههای آن، ستون اصلی سفره مردم به شمار میرفت.
روزی در اواسط پاییز، پس از اقامه نماز صبح، پدرم، مرحوم ملا محمدصالح آخوند، سفرهای شامل سه عدد نان لَحم (نان نازک تا شده) و مقداری خرما را به دور کمرم بست و گفت: “به دومان برو، نخلها و زمین را سرکشی کن.”
چوبی به دست گرفتم و در حالیکه حدود ۱۰ – ۱۲سال داشتم ،راه افتادم. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود، اما با شتاب در مسیر حرکت میکردم. هنگامی که به محل معروف “بانه چشت” رسیدم، ناگهان مردی تنومند با چماقی در دست و کلاه نمدی دوگوش بر سر، مقابلم ایستاد. با صدایی خشن گفت: “بایست!”
از ترس خشکم زده بود. پرسید: “کجا میروی؟ کسی پشت سرت میآید؟ چه همراه داری؟”
پاسخهایم او را قانع نکرد. با تهدید گفت: ” ملکی ( پاپوش)و پیراهنت را دربیاور.”
هرچه التماس کردم، فایدهای نداشت. چماقش را بالا برد و گفت: “اگر حرفم را گوش نکنی، میکشمت.”
با صدایی لرزان گفتم: “نان و خرما همراهم دارم.”
ناگهان برق امید در چشمانش پیدا شد. گفت: “زود بده!”
سفرهای را که زیر پیراهن و به دور کمرم بسته بودم، باز کردم و به او دادم. نگاهی به نانها و خرما انداخت، سپس گفت: “برو.”
بیدرنگ دویدم و خود را از آن مهلکه دور کردم. آن روز، همین سفره ساده نان و خرما، جان مرا نجات داد.»
این خاطره، تنها روایت یک رویارویی با راهزنی نیست؛ بلکه سندی اجتماعی از شرایط زندگی آن دوران است. در دهههای نخست قرن چهاردهم خورشیدی، نان و خرما مهمترین غذای مردم جنوب فارس، بهویژه اوز، به شمار میرفت و بسیاری از خانوادهها زندگی خود را بر پایه دامداری ،کشاورزی و نخلداری اداره میکردند.
از نگاه جامعهشناسی و اقتصاد تاریخی، هنگامی که منابع غذایی محدود و معیشت دشوار باشد، ارزش کالاهای ضروری از بسیاری اشیای دیگر بیشتر میشود. در چنین شرایطی، خوراک، پوشاک و ابزار کار، سرمایه واقعی مردم محسوب میشد. به همین دلیل، حتی سارقان نیز بیش از آنکه به دنبال اشیای تجملی باشند، در پی نان، خرما یا لباس بودند؛ زیرا این اقلام مستقیماً نیازهای اولیه زندگی را برطرف میکرد.
این روایت همچنین نشان میدهد که امنیت راهها در آن روزگار چندان پایدار نبود و مردم با وجود همه دشواریها، برای حفظ زمین، نخلستان و تأمین معاش خانواده، ناچار بودند مسیرهای طولانی را پیاده طی کنند. حتی اگر کودک باشند .
امروز این خاطره، علاوه بر ارزش خانوادگی، بخشی از تاریخ شفاهی اوز است؛ تاریخی که به ما یادآوری میکند نسلهای گذشته با چه سختیهایی زندگی کردهاند و چگونه گاه یک سفره کوچک نان و خرما، از هر دارایی دیگری ارزشمندتر بوده و حتی میتوانسته ناجی جان یک انسان شود.
